منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن
منتظر یه خبر خیلی خیلی خوشحال کننده ام ..... با یه شاخه رز سرخ اومدی ... مهربون و ساده مسعود خوبم به خاطر تمام اتفاق های خوبی که برای روز زن واسم برنامه ریزی کردی ازت ممنونم ! خیلی خیلی دوستت دارم همسر بی نظیرم ! مناسبت های زیبا و دوست داشتنی زیادی رو پشت سر گذاشتیم .. تولد من ... تولد تو ... و روزی که گذشت هم ُ ماهگرد خوشبختیم ... ۷ ماه عزیزه که متعلق بهم شدیم ... روحمون بهم گره خورده و در تمام لحظات برای یکی شدنمون خدا رو شکر می کنیم ... مسعودم ... همسر مهربونم : به خاطر تمام اتفاق های خوبی که برام خلق می کنی ... به خاطر تمام خنده ها و شادی هام به خاطر تمام دوست داشتن هام ازت ممنونم ! و بی نهایت دوستت دارم ... از خدای خوبم بی نهایت سپاس گذارم چون طعم دوست داشتن عمیق و دوطرفه رو بهم چشوند.... امیدوارم همه تون حس های خوب رو تجربه کنید ... امروز صبح ... مثل همه ی صبح ها به این فکر می کنم که چه قدر دوستت دارم ... به این فکر می کنم که هر روز از قبل بیشتر دلمون می خواد کنار هم باشیم و لحظات زیباتری رو تجربه کنیم ... به این فکر می کنم که خیلی خیلی بیشتر از آدم های دنیا منو دوس داری و من این دوست داشتن رو وقتی از سر کار خسته کننده بر می گردی درک می کنم ... وقتی که کنارمی و چشمهای خسته ات می خندند و برق شادی رو می بینم ... همسرم ... هم نفسم تمام احساساتت رو درک می کنم چون خودمم مثل تو ام ... خودمم وقتی کنارتم بیشتر از هر زمان دیگه ای احساس امنیت و آرامش دارم . مسعود من واقعا در کنارت احساس خوشبختی می کنم .... واقعا خوشبختم ... تو بیش از تصوراتم مسئولیت پذیر و الهام بخشی ! برای همه ی از خود گذشتگی ها و صبوری هات ممنونم ... آرامشی که تمام وجودم رو فرا گرفته ... مدیون توام ... امروز صبح شنبه است و پر انرژی ام .... همینطور با خوندن یکی از نظرات که توسط یه آدم بی دقت نوشته شده بود انژری بیشتری دارم ... در جوابش باید بگم که ... من ۵ ماهه که با بهترین و شایسته ترین مرد بندری عقد کردم .... خنده های تو منو خوشحال می کنه ! همیشه بخندی بی دقته فارسی خملی ! یه اتفاق خیلی خوب قراره برام بیفته ... چه میشود كرد دیگر؟!! ببین و بگذر...ببین و چشم فرو بند! بپذیر كه نه "زورو" هستی، نه "بتمن" و نه "سوپر من"! اینها همه بازوهایی قوی دارند، قامتی كشیده، چهار شانه استوار؛ اما تو چه داری؟! هیچ آخر شبها كه سوی خانه ات – خانه كه نه بیغوله ات ! – روان می شوی؛ خود را دیده ای؟! با قامت خمیده ات، چشمان گود رفته ات، پیشانی مواج ات! اخمهایت كه این روزها بر پیشانی جایی برای خود باز كرده اند و همواره باقی اند! و قدمهای سنگین ات... تو هیچ شباهتی به شكست ناپذیران و به قهرمانان نداری! آنها نقاب دارند، شنل دارند، مثل عنكبوت دیوار راست را بالا می روند، با دستشان و مثل آب خوردن ترنی را با هزار مسافر نگه می دارند! تو اما حتی نتوانستی جلوی كلنگ عمله ای را بگیری كه افتاده بود به جان میراث فرهنگی چند هزار ساله این مرز و بوم! تو حتی نتوانستی جلوی دستان پدران معتاد و مافنگی را بگیری كه كودكان خردسالشان زیرش له می شوند! تو نتوانستی كودكان معصوم و بی گناه را نجات بدهی، آنها اكنون پس از چند سال زجر و آزار، آرامش را آن پایین، زیر خروارها خاك، تجربه می كنند!خبرنگار حالا دیگر از خر شیطان پیاده شو...حالا دیگر بپذیر كه تو شكست خورده ای...بپذیر كه همان روزهای اول شكست خوردی و اگر از اصل نیفتادی، از اسب افتادی اما.... به یاد آر ماجرای توپولوفهای روسی را، این تابوتهای پرنده! كه هرچه نوشتی و نوشتی و نوشتی كه نگذارید این فرشته مرگ در آسمان بال بزند، باز روز بعد روی تلكس خبرگزاری ات باید می زدی: " یك توپولوف دیگر از آسمان افتاد! " به یاد آر ماجرای برنجهای آلوده هندی را، كه هرچه نوشتی و نوشتی و نوشتی كه بیایید با هم سم بخوریم اما برنج آلوده به ارسنیك و جیوه نخوریم! گفتند شایعه است! سازمان انرژی اتمی هم آلوده بودنشان را تایید كرد و تو با ذوق خبرش را كار كردی، باز هم گفتند: شایعه است! سرانجام خود هندی ها هم تایید كردند كه برنجشان آلوده است و باز گفتند: شایعه است! و حالا كه می روی دم مغازه، وقتی بقال كه سرزنده است و لپهایش گل انداخته، سر تا پایت را بر انداز می كند و مثل یك روانشناس می فهمد چه كاره ای می گوید: " برنج ارزون می خوای؟! برنج هندی دارم واست! "خبرنگار بپذیر كه شكست خورده ای! بپذیر كه گردنت از مو باریكتر است...بپذیر كه حتی وقت انتقاد از یك سبزی فروش هم قلمت می لرزد، نه كه فقط قلمت، كه چار ستون بدنت می لرزد! مبادا كه سبزی فروش از تو شكایت كند! مبادا كه در بازار سبزی فروشان مضحكه شوی؟! به یاد آر آن همكارت را...همان خانم را می گویم كه در روزنامه ای صفحه اقتصادی را در می آورد، همان دختری كه خودش هم خبرنگار اقتصادی آن صفحه بود، هم ویراستار، هم دبیر صفحه، هم منشی صفحه، هم كنداكتور صفحه، و با سپیده خورشید می آمد روزنامه و سیاهی شب می رفت خانه! به یاد آر اضطرابش را... به یاد آر صدای ترق تروقش را كه بوضوح به گوش می رسید! استخوانهایش بود كه زیر سنگینی یك صفحه چند گرمی روزنامه خرد می شد! آنوقت كه سردبیر فریاد می زد: " پس این صفحه لعنتی چی شد؟! " چگونه دستانش به رعشه می افتاد، مانند شاگردی كه امتحان می دهد و وقت تمام است و او در سوال اول مانده و درمانده! به یاد آر آن صبح كذایی را كه آن دختر را دیدی كه از اول وقت بی صدا و بی حركت روی صندلی نشسته بود...ساعتی گذشت و او بی حركت نشسته بود! سرش پایین، خیره به میز، گویی چیزی می خواند... وقتی تلفن میزش زنگ زد: او باز خیره به میز نگاه می كرد؛ تا آنجا كه داد همكارانش در آمد: " دیگر تلفن را هم جواب نمی ده!" تلفن باز زنگ زد و زنگ زد: صدایش روی اعصاب همه بود...كسی تلفن را جواب داد و بعد با تعجب به آن دختر چشم دوخت! به یاد آر آن دختر را كه از فرط اضطراب، از فرط فشار طاقت فرسا، شوك شده بود، قرنیه چشمانش توی سرش رفته بود و چشمانش تمام سپید شده بود! دیگر نه صدایی می شنید و نه به محركها پاسخ می داد! اهمه مطمئن بودند كه مرده! اگر اورژانس نرسیده بود شاید... نمی كنند! بپذیر كه حتی مشمول بیمه هم نمی شوی! مشمول سختی كار پیش كش! بپذیر كه پایه حقوقی هم شاملت نمی شود! و مهمتر از هم قوانین اداره كار را هم مشمول نیستی! همه اینها را جمع بزن، آنوقت می فهمی كه تو هیچ نیستی...نیستی...نیستی...فقط نمی دانم چگونه است با وجود آنكه نیستی همه جا ردپایت هست! رد پایت زودتر از اورژانس می رسد ! در بحبوحه جنگ، زیر آتش دشمن، میان گردابه های خون و آهن تفتیده، باز ردپایت برجاست! بر آسمان آبی یا كه نه آسمان دود گرفته یا میان ریزگردهای عربی یا میان جاده ای كه تالابها را به مرگ می كشاند یا در قفس ببرهایی كه مشمشه می گیرند، یا پشت پرده آنها كه اموال مردم را تقسیم می كنند، یا در جلسات حزبی، یا در اتاقهای فكر كه مال از ما بهتران است و ورود همه نامحرمان ممنوع، باز رد پایت برجاست مانند شبحی بی قرار كه بر فرشی از باد آفاق را در می نوردد! و قلمش بدون آنكه دستی رنجور و ضعیف بچرخاندش در هوا می چرخد ! قلم كار خود را بلد است! قلم سوخت نمی خواهد و قلم پول نمی خواهد و قلم آفریده شده كه بچرخد و بنگارد!خبرنگار تو قهرمان نیستی ... با اینهمه به كارت ادامه بده! تو را ساده ترین حقوق شهروندی شامل نیست... با اینهمه به كارت ادامه بده! تو هیچی نیستی! با اینهمه به كارت ادامه بده و سراسر دنیا را از رد پای پررنگت رنگین ساز... آنطرف زمانه ما شاید كسانی باشند كه برایت سوت و كف بزنند و به احترامت كلاه از سر بردارند! یادداشت از خبرنگار ایسنا منطقه اصفهان: احسان مرادی تقدیم به آرزو تنها باد وزید تنها باد بود تنها باد شنید و سرود ناگفته های عشق را فاطمه چند روز پیش برای بین بانکی کردن چکی به شعبه مرکزی یکی از بانک ها مراجعه کردم ... که بعد از 46 مین انتظار ، بالاخره شماره A 130 خونده شد و به باجه ی مربوطه رفتم ... از اونجایی که برای سرعت کارم ، فیش درخواست بین بانکی رو در وقت انتظار پر کرده بودم ، مسئول باجه بعد از وارد کردن اطلاعات چک در سیستم ، منو به همکارش در باجه شماره 7 راهنمایی کرد و گفت : این فیش رو به همکارم بدین و چکتون رو از شون بگیرن .... از آقای مسئول باجه شماره 7 که سرش به کارش گرم بود ، پرسیدم : ببخشید این فیش رو باید بدم خدمت شما ؟ گفت : بله ... اما فعلا دستتون باشه. 18دقیقه بعد .... خلاصه من همینطور منتظر بودم تا آقای مسئول باجه شماره 7 ، فیش رو ازم بگیره و چک بین بانکی منو صادر کنه اما انگار حالا حالا ها خبری نبود ... نمی دونستم بشینم روی صندلی یا همین طور ایستاده منتظر باشم تا آقای مربوطه سرش رو بالا کنه و فیش رو ازم بگیره... هر چند که می ترسیدم اگه روی صندلی بشینم شاید مسئول باجه اصلا کار منو فراموش کنه . 12 مین بعد ....( وضعیت : همچنان ایستاده در کنار باجه) از آقای مربوطه به آرامی پرسیدم : آقا کاراتون هنوز تموم نشده ؟ چه قدر دیگه منتظر بمونم ؟ سرش رو بالا گرفت و با نگاهی عصبانی و صدایی بلند جواب داد : من چه بدونم چه قدر طول می کشه تنها کارشما نیست که ... کلی کار تو نوبته و باید انجام بدم ... 25 تا چک فقط مربوط به یه نفره و زودتر از شما تحویل داده ..... خلاصه در مقابل سکوت من با لحنی تند و عصبانی همینطور ادامه می داد...منم که انتظار چنین برخوردی رو نداشتم گفتم: آقا من فقط از تون پرسیدم کی نوبتم می شه ؟ چرا اینقدر عصبانین؟ آروم ... آروم باشین لطفا! هر چند که به خاطر این رفتار و اینکه با صدای بلندش توجه برخی از اطرافیان حاضر در بانک جلب شده بود ناراحت بودم اما سعی می کردم آرامش خودم رو حفظ کنم ....و ایشون بعد از گرفتن فیش از دستم دوباره مشغول کارهای نیمه تمومشون شدن .منم فرصتی برای نشستن روی یکی از صندلی ها بعد از نیم ساعت سر پا ایستادن پیدا کردم . برام عجیب بود چرا آقای مسئول که هر روز این وظیفه رو به عهده داره نمی دونه که تقریبا کارای پیش روش چند دقیقه طول می کشه ؟ لا اقل به امثال من پاسخ بده که مثلا نیم ساعت یا یک ساعت دیگه می تونم کارتون رو انجام بدم . با خودم گفتم : حالا عیبی نداره بهتره وقتی نوبتم شد من مثل قبل آرامش خودم رو حفظ کنم و خودم رو با رفتار غیر قابل پیش بینی ناراحت نکنم و همینطور به خاطر برخورد نامناسبش ،عکس العمل بد نشون ندم . 15مین بعد نگاهی به باجه شماره 7 انداختم اما کسی نبود ... چند لحظه صبر کردم و همزمان به دور بر باجه های دیگه نگاهی انداختم اما خبری از آقای مربوطه نبود .... از خانم مسئول باجه شماره 8 پرسیدم : ببخشید خانم ، همکار تون کجا رفتن ؟ نمی دونین کی بر می گردن ؟ جواب داد : نه ، نمی دونم ! اما می تونین به آقای ....بگین تا کار شما رو انجام بدن. خوشبختانه کسی که قرار شد بالاخره چک منو بین بانکی کنه ، تونست فیش درخواست بین بانکی مو ، نه چندان سخت اما نه خیلی هم راحت روی میز آقای مسئول باجه شماره 7 پیدا کنه . خلاصه بیش از 90 مین انتظار بالاخره چکم بین بانکی شد . در این مطلب سعی کردم به یه نمونه ی کوچیک اشاره کنم که مشابه ی این اتفاق رو شاید خیلی از آدم ها تجربه کنن . اما واقعا باید با این اتفاقات غیر قابل پیش بینی چه برخورد مطلوبی داشت تا به بحث یا دعوا منجر نشه ؟ حفظ آرامش و لحنی آروم می تونه کمک کنه تا بر خوردی مناسب براساس ارزش های اخلاقی صورت بگیره .هرچند که درگیری ذهنی و دغدغه ها همیشه با آدم هاهمراه اما هر چه قدر به دیگری آرامش و انرژی مثبت بیشتری تزریق کنیم نتیجه ی اون به خودمون بر می گرده . (متوجه هستم شما چه میگویید) بیان جمله ی "من متوجه هستم شما چه میگویید" می تونه ضمن محترم شمردن نظر شخص مقابل ، در ابراز همدردی موثر واقع بشه . همینطور لزومی نداره با فرد به مقابله های شدید بپردازیم و یا مشاجره داشته باشیم. خیلی آرام و با احترام مخالفت خود را اعلام کنیم و در ادامه می تونیم در قبال رفتارهای او سکوت کنیم. اما ای کاش بدونیم که گاهی رفتار نامناسب ما با دیگران ، تلاش و زحمت دیگر همکاران و مجموعه ای که کار می کنیم رو تحت شعاع قرار می ده هر چند که احساس می کنم مدیر مجموعه باید به این امر مهم یعنی نحوه ی برخورد کارکنانش خصوصا ارباب رجوع تاکید کنه . توصیه : با تسلط و خودآگاهی بر ذهن تلاش کنیم تا افکار ناراحت کننده ، ذهنمون رو درگیر نکنه و سعی کنیم تمام افکار خوبی که باعث احساس و در نتیجه رفتار خوب می شه رو تقویت کنیم . این روزها من و مسعود کنار هم آسوده ی آسوده ایم ... این روزها وقتی کنار همسرم مسعود هستم ... اکنون و در زمان حال زندگی کردن رو می فهمم ... این روزهای خوب و سراسر آرامش رو دوس دارم و از خدا برای همه ی آدم ها آرامش واقعی می طلبم . ..................................................................................................... مسعودم : اگه هر صبح زود بیدار می شم که واست صبحونه آماده کنم و برات لقمه بگیرم ، جدا از وظیفه ام ... دلم می خواد ازت به خاطر بی خوابی ها و زحماتت قدر دانی کنم ... و از خدا می خوام که کمکم کنه تا آخر عمرم بتونم با عشق عمیق تر از هر لحظه برات لقمه بگیرم ... مرد مهربونم ... تو بهترین دوست و یار زندگیم هستی و من از گپ زدن با تو هیچ وقت خسته نمی شم و می خوام بدونی تا بی نهایت لذت می برم چون همیشه با حوصله به حرفها و خودم توجه می کنی . مسعود عزیزم اونقدر شبها چشات خسته و خواب آلود می شن که همش دلم می خواد صورت مردونه و ماهت رو ناز کنم و برات شعر بخونم ... ((شوهری ناز من چشماشو بسته .... شوهری ناز من مث ماهه ... من خیلی دوسش دارم ...و پیشش آرومم ... شوهری من رنگش قهوه ایه ... منم رنگشو دوس دارم ... شوهری من خیلی خسته است و....)) هر چند بی قافیه اما می خونم ... هر چند کوتاه به اندازه ی دو جمله اما می خونم ... آخه بهم هجوم می آرن تمام خستگی و مهربونی ات ... و وقتی می خونم ....هر چند نا زیبا ... ولی آروم می شم ...
کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه آیا راهی جز تغییر و سالم سازی از جز به کل داریم ؟ چرا همش خدا ما رو درک کنه .... چرا ما یه لحظه درکش نکنیم ؟ چرا همش از خدا می خوایم تنهامون نذار و خودمون تنهاش می ذاریم ؟ ای کاش می دونستم خدا به چی فکر میکنه ....
من در این روزها زندانی ام ... من نمی دانم آن سوی زمان ، ماه به کجا می اندیشد ...
از لطف دوستانی که بهم محبت دارن سپاس گذارم ... اما نوشته ها و حرف ام کمی شخصی تر شده و ترجیح می دم که تو دفترم بنویسمشون ... هر چند که خیلی این وب رو دوس دارم و دلم نمی خواست این طوری شه .. اما متاسفانه به خاطر عده ای از خوانندگان در محدودیت هستم . روزهای پایانی سال ... برای من روزهایی هستند که کارهایی رو که انجام دادم و اتفاق هایی که برام افتاد رو بررسی می کنم و پر انرژی تر از هر وقت دیگه ای بی خیال تمام ادم هایی که مشکل بوجود می ارن و به قول معرف سنگ می ندازن جلوی پای ادم ... برنامه های جدید و اهداف مو می نویسم و خوشحال خواهم بود ... خوشحالم که هنوز به خودم اجازه ندادم که به بعضی بد خواه ها حتی توی دلم بد و بیراه بگم ... هر چند که گاهی عملکردشون و دلیل رفتارشون برام تعجب اوره ... اما می ذارم خوش باشن چون منم خدایی دارم ... و تنها چیزی که منو آروم می کنه اینه که می دونم خدا هست ! خدای خوبم کمکم کن ...همین طور که تو این مدت بهم صبر داد ی ... شاید اتفاق هایی که برای من افتاد خیلی ها رو از پا در می اورد ... شایدم از کوره در می رفتم .. اما هستم ... هنوزم نفس می کشم ... چون به حضور خدا اعتقاد دارم و هر لحظه احساسش می کنم ... خدای خوبم می خوام که همیشه باهام باشی و تو سخت ترین شرایط منو تنها نذاری ... دوستت دارم خدا ی خوبم .... چای خاص ام را با آسوده ترین خیال می نوشم ... و به شعوری می اندیشم که می داند دلیل هر حادثه ای ... دارم فکر می کنم ... به ادم ها ... به نیرنگ ها ... آخه به چه قیمتی ؟؟؟ گزارش هامو تموم کردم ... چند روزیه که می خوام کلی حرف بنویسم تو وبلاگم اما وقتی شروع میکنم ... نمی تونم ... نمی تونم حرف های ته دلی مو بنویسم ... نمی دونم شاید به خاطر بعضی خواننده های این وب باشه ... نمی دونم چرا نرگس چیزی نمی نویسه ... هر وقت و بی وقت وبشو باز می کنم آخرین پست که راجع تولدشه رو می بینم ... نرگس خانم ... تو مثل من نباش ! بنویس .... این روزها همه چیزم شده آسمان و دفترم ... دفتری که فقط یک نفر ازش با خبره ... چون فقط برای اون می نویسم .. روزهای پر کاری رو در پیش دارم اما همیشه این روزها رو دوس دارم .... عاشق این هوای شهرمم ...این آسمون دل نازک ... که هر وقت دلش می گیره ... از هیچ کس رو نمی گیره و می باره ... می باره و به آدم های مهربون ... احساس می ده ... جون می ده ... و شادی می بخشه . امروز هم مثل روز قبل هوا ابری و بارونیه .... معجزه ی عشق ایمان داریم .... منو حالا نوازش کن که
این فرصت نره از دست شاید این آخرین باره که
این احساس زیبا
هست منو حالا نوازش کن همین
حالا که تب کردم اگه لمسم کنی شاید به
دنیای تو برگردم هنوزم میشه عاشق موند
تو باشی کار سختی
نیست بدون مرز با من باش
اگرچه دیگه وقتی
نیست نبینم این دم ِ آخر تو
چشمات غصه میشینه همه اشکاتو میبوسم
میدونم قسمتم اینه تو از چشمای من
خوندی که از این زندگی
خستم کنارت، اونقدر آرومم،که
از مرگ هم نمیترسم تنم سرده ولی انگار ،تو
دستای تو آتیشه خودت پلکامو میبندی
و این قصه تموم
میشه هنوزم میشه عاشق موند
تو باشی کار سختی
نیست بدون مرز با من باش
اگرچه دیگه وقتی
نیست نبینم این دم ِ آخر تو
چشمات غصه میشینه امید ... را در ذره ذره ی وجود آب شده ات به روشنی می بینم ... و این است که می مانم در نگاهت ... این روزها ... دریا را نمی بینم ! تنها مردی را می بینم که آبی پوش رویاهای من است .. و چشمانی مهربان تر از دریا و لبخندی که تمام ماهی ها را به خنده وا می دارد ... دلم بارون می خواد ... تو این روزهای سرد ... امروز عصر با فاطمه می خوایم بریم میعادگاه ... و مسعود هم مث همیشه نگرانمه ... که مبادا سرما بخورم ... امروز بهش گفتم : مسعود ! تو که می دونی من چه قدر برای فرا رسیدن زمستون لحظه شماری می کردم ... نگرانم نباش ... من سرما رو... کنار تو بودن رو هم خیلی دوس دارم ... ( با اینکه گفتم عصر نیا ... ولی تو بیا ) این روزها ... بیشتر وقتها کنارم بود.... و روزی که نمی بینمش برام سخت و طولانی ترین بود... مث ۲ شب پیش که نتونست بیاد.... دیشب از تمام شب ها سرگشته تر اومد خونه مون .... و من نیم ساعت قبل از حضورش بوی خوب شو احساس می کردم ... بهم می گفت : اگه امشب هم نمی دیدمت ... آرزو دیونه می شدم ! مسعود! خدا رو شکر می کنم که کنارم هستی و دوستم داری ... گاهی وقتها ... وقتی پیشتم ... غرق در نگاه سرشار از علاقه ی تو می شم و عین این تابلو ها لبخند روی لبم می شینه که مامانم بهم می گه : آرزو یه خرده سنگین تر بر خوردکن ! و منم می گم : دست خودم نیست .... چی کار کنم . مسعود عزیزم به خاطر تمام احساس های خوب و آفریدن لحظه های سرشار از آرامش ُ شادی ... ازت ممنونم . سلام امروز روز تولد نرگس دوستمه .... می خوام که تو وبلاگم به صورت اختصاصی تولدش رو تبریک بگم نرگس جان ... دختر متفاوت و دوست داشتنی ... دوست خوبم از صمصیم قلبم برات آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم ... دلم می خواد از امروز تا آخر عمرت شیرین ترین و عمیق ترین اتفاق های خوب رو در کنار عزیزانت تجربه کنی و هر لحظه ... هر لحظه زیر لب خدا رو شکر کنی .... از دور می بوسمت و به یادت هستم .... مسعود امروز می خواد بارون بیاد .... همون طور که بهم گفتی .... یادت میاد ازت خواستم که هر لحظه که بارون اومد ... دلم می خواد هر جایی بودی بیای پیشم تا زیر بارون باهم باشیم ... خیلی خوشحالم ... خیلی خوشحالم که خدا شب های تولدمون رو برای باریدن مهربونی هاش تو شهرمون انتخاب کرده ... می دونم هر دومون سرما خوردیم اما از همین الان بگم که نمی تونی جلوی منو بگیری که نرم زیر بارون و خیس نشم ... خودت خوب می دونی که برای این لحظه ... ثانیه شماری می کردم خدا ازت به خاطر همه چیز ممنونم ... به خاطر روزهای خوبی که بعد از این همه نا آرومی ها در انتظارمن ... به خاطر مسعودم ...و بقیه ی عزیزانم به خاطر همه چیز خدا ... همه چیز ! سلام بعد از مدت ها اومدم ... اونم با کلی انرژی امروز شنبه است و یه روز خیلی خیلی خوب برای من و همسفرم روزی که ۲۶ سال پیش ُ تک مهربون ترین مرد دنیا به دنیا اومد ... و این اولین تولد بعد از پیدا کردن هر دومونه .... مسعود خوبم ُ خوشحالم که تولد امسالت رو در کنارت هستم ... می دونم عصر که می بینمت و در کنارت هستم یه روز خاص برای هر دومونه ... آخه هم تولده تو و هم شب تولد من! ای کاش بدونی فرا تر از همه چیز به بودنت ُ به خاطر مهربونی هات ُ پایبندی هات ُ تکیه گاه بودنت ُو.....دوستت دارم .... ببین خیلی دوستت دارم ... از خیلی خودت هم بیشتر ! دلم می خواد امشب که با همیم ... مثل شب های پیش بریم تاب بازی و تو کلی عکس خوشگل ازم بگیری ... به یاد آسمان .... تولدت مبارک همیشه روزها و بیشتر احساساتم عجیبن ... خدا کمکم کن باور کنم .... این روزها رو ... این لحظات خوب رو ... لحظاتی رو که هر چی بیشتر غرقش می شم ... بیشتر باورم نمی شه ! تو مهربان تر از آن بودی که من همیشه گمانم بود همین همیشه ی نفرینی ، همیشه رنج جهانم بود . . من از همیشه چه می خواهم ؟ به جز توالی توصیفت همین تسلسل بی تکرار همیشه لطف بیانم بود من توایم و عطش ، اینک بنوش یا که بنوشانم زشوکرانی از آن خالص که نوشداروی جانم بود استاد بهمنی ساده و زیبا همدیگر رو یافتن و الان برای کنار هم بودن احساس شادی و شور می کنن ... فردا سالگرد دو دلداده است... مریم خانم و آقای میم براتون آرزوی خوشبختی و موفقیت می کنم ... امیدوارم تا ابد در کنار هم خوشبخت و عاشق بمونین ... آرزو
خبرنگار حالا دیگر بپذیر كه تو یك قهرمان نیستی، بپذیر كه كف جامعه هم حسابت
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دمه در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودنه با هم
محاله پیشه من باشی برم سر گرم کاری شم
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزهایی که حواسم نیست میگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود ازاری
یه جورایی خود ازاری
کنارم هستی انگار همین نزدیکیاست دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه ردپای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حاله منو داری میفهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزهایی که حواسم نیست میگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار ،از این دلتنگی ها داری ؟
"خداونداما نمي توانيـم به درگاه تـو دعا کـنيم
تا جنگ را پايان بخشي،
زيرامي دانيـم دنيا را به ايـن شکـل آفـريده اي
و انسان خود قادر است جاده صلح را هموار کند."
"خداوندا ما نمي توانيم دعا کنيم
قحطي و گرسنگي را از بيـن ببـري،
زيرا مـنابعي به ما عـطا کرده اي
که در صـورت استفاده عاقلانه از آن
مي تواند تمام دنيا را تغذيه کند."
"خداونداما نمي توانيم دعا کنيم
تبعيض نژادي را ريشه کن کني،
زيرا به ما ديده بصيرت داده اي
تا بتوانيم خوبي ها ي تمام انسانها را ببينيم."
"خداوندا ما نمي توانيم به درگاهت دعا کنيم
به نااميدي هايمان پايان بخشي،
زيراتوانايي از بين بردن نابساماني ها را
به ما عطاکرده اي."
"خداوندامانمي توانيم دعاکنيم
بيماري را ريشه کن کني،
زيرابه ماقدرت تفکرداده اي
تا به وسيله آن راه علاج بيماريها راکشف کنيم."
بنابراين به درگاهـت دعا خواهـيم کرد،
به ما شـهامـت، قـدرت، اراده، آگاهي ،
عـزمي راسـخ، صبـر، ايـمان
و تاب تحمـل سخـتي ها را
عطا کني تا ديگـرلازم نباشـد بگوييـم،
خدايا ما را به آرزوهايمان بـرسـان ...
![]()

| Design By : Night Melody |


