تبليغاتX
دلنوشته های تک آرزو ی دنیا


دلنوشته های تک آرزو ی دنیا

منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن

 

سلام بهترین های من

خیلی وقته که قلم و کاغذ رو به دست می گیرم اما نمی تونم بنویسم ..

دوس دارم مث قبل با این وب راحت باشم اما سخت شده ...

شاید با خودم سخت شدم ؟

نمی دونم ....

 

نوشته شده در سی ام مهر 1388ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

 .......................................................

      ..............................................................................................................................

........................................................................................

.........................................

.......................................................................................................

....

................................................................

.................................................................................................................................

                                           ...............................

 

 

نوشته شده در چهاردهم مهر 1388ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

 سلام

به دوستان خوب خودم

متاسفم که وقت نداشتم به نظرات و محبت های قشنگ تون پاسخ بدم ...

قول می دم به زودی بهتون سر بزنم

همه تونو دوست دارم

 

نوشته شده در هفدهم شهریور 1388ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط آرزو| |

 

 

 

مهربان ترین فانوس دریایی ...

غم هایت  را به دورترین مقصد کشتی ها بفرست ...

خستگی هایت را بین ماهی ها تقسیم کن ...

تا همچنان با نگاه مهربانت صبورانه به دریا چشم بدوزی

 که مبادا سرما بخورد ...

 یا احساس بد تنهایی طوفان زده اش کند ...

دریا ئ بغض کرده را تنها نگذار...

 

 

 

نوشته شده در هفدهم شهریور 1388ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط آرزو| |

 

 

 

من به خاطرات دود شده ی خاکستری نمی اندیشم

در دلم اما سهم مهربانی هایت را کنار گذاشته ام ...

تا بدانی هنوز حضورت در دلم ُ نجواهایم جاری ست ...

می خواستی زیبا ترین انگشتر دنیا را صاحبم کنی

اما  دریغ ...

 از اینکه نمی دانستی من حضورت را وفادارانه می خواستم !

می خواستی در بلند ترین نقطه ی زمین به آسمان خیره شویم

و ستاره ها را بشماریم ...

اما من روزهای فراغ را مرگ بارانه به انتظار می کشیدم !

ای کاش جسمم با روحم برای فراموش کردنت یکی می شد ...

اما ...

  شعر از: وداع

 

نوشته شده در چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط آرزو| |

 

 

 

یادته تو اون روزی کودکی


                 نامه میدادیم به هم یواشکی


یادته خونه میساختیم روی آب


                                      بیه کاغذ و یه سقفِ پولکی


               یادته دومادِ عاشق میشدم


یادته عروسِ خوشگل میشدی


                      توی کوچه وقتی نیمه شب میشد


    واسه هم کتک میخوردیم بیخودی


                                  واسه ترکه خوردنا به جی هم


          یادته دستی ما میشد عمود


                     آره بچه بودیم و مستِ خیال


ولی عشقِ پاکمون راستکی بود...


                 چند تا چند تا که بهار اومد و رفت


  دل بی ریا مونو خزون گرفت


                  جی دستِ هم، شبیهِ کودکی


دستامون زندگی رو چَسپیده سِفت !!


                    حالا ما بزرگ شدیم و بی خیال


  با یه زندگی پر از دروغ و غم


                                      ولی، بی کلک ببین تو کوچمون ...


              دو تا بچه زُل زدن تو چشمِ هم !!پ

               (از کتاب بی نقاب)

 

 

نوشته شده در هفتم شهریور 1388ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

 

کتاب هایم سکوت کرده اند و دیگر سطر سطر هایش اشتیاقی برای نوازش ندارند ...

من در اوج بی حسی ُ گذر زمان را نمی فهمم ...

روز های بی بازگشت هم چنان در پی هم به بازی می دوند ...

و من هنوز که هنوز است انگشت به دهان به بی دغدغه ایشان غبطه می خورم ...

هیچ کس نمی داند دریا را چه کسی گریسته است؟ ...

و من هنوز که هنوز است می پرسم : دریا را ... تو گریه نکردی ؟

شور ترین اشک ها را به من دهید تا قیاس کنم با امواج ...

تا بدانم کدام دل پر غصه ای اینگونه دریا گریسته است !

 

 

 

نوشته شده در هفتم شهریور 1388ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

 

دیشب که چشمم به ماه عزیز افتاد ... مث همیشه دیونش شدم ...

اما این بار دیونه تر از قبل ... دوست داشتم اصلا ازش چشم بر ندارم .

یاد خوابی که چند شب پیش دیدم افتادم ...

یه تیکه از ماه توی دستام بود ...

عجیب بود و دوست داشتنی ... می دونم حس خوبی داشت لمس کردن ماه .

 

نوشته شده در پنجم شهریور 1388ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

 

 

آدامس خرسی خیلی دوست دارم

 

 

نوشته شده در چهارم شهریور 1388ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

 

 

با سلام به دوستان خوب خودم این شعر رو شخصی به نام( من ) برام به صورت

 نظر فرستاده که وقتی خوندمش کلی لذت بردم

 

كسي از عمق دريا زد صدايت ماهي قرمز!


و دريا پهن شد در زير پايت ماهي قرمز!


شبي قلاب ماهيگير، دست از دامنت برداشت


و كرد آن ترس بي مورد رهايت ماهي قرمز!


پريدي توي آب و كوسه ها با طعنه پرسيدند:


" تو؟! با اين كفش هاي تابه تايت ماهي قرمز؟!"


تصور هم نمي كردند جاشوها كه اقيانوس


نهنگي زير سر دارد برايت ماهي قرمز!


تو را مي خواست قايقران كه هر شب تور مي انداخت ...


وگرنه داشت دريا بي نهايت ماهي قرمز

 

 

نوشته شده در دوم شهریور 1388ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط آرزو| |

 

 
 
 
صدای فریاد در لابه لای

نفس های بلند

حقیقت دارد

در رویای من نفسی هست

وهر لحظه نزدیک تر می بینم

لب ِ پنهانی که حرف می زند

مرا به اوج می برد

رنگ چشمانش را نمی دانم

پشتِ دیوار ِانتظار ایستاده

و آینه نمناک می شود

در رویای من نفسی هست

من ازخط ِ دفترم خواندم

کسی آن سوی خیال حرف می زند

و اشک می ریزد

به زبان من اشک می ریزد

چون کلمهء خیس اتفاق

 درآینه

نفسی که فریاد درآن گم می شود

حقیقت دارد

در رویای من نفسی هست

 

شعر : بستان پیرا

نوشته شده در دوم شهریور 1388ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

 

 

سلام  این خبر رو آقای بردبار همکارم نوشته ...

کلی خندیدیم به خاطر این خبرش ...البته این خبر مربوط به مهمونی به مناسبت روز خبرنگار

 بود که تمام بچه های دفتر مون دعوت رئیسمون بودیم و کلی هم خوش گذشت ...

به همین خاطر گفتم بذارمش تو وبم تا شما هم بخونید و بخندید ...

 

سرپرست خبرگزاری ایلنا در هرمزگان خبرداد:

بلایی سرتان بیاورم که دیگر هوس پیتزا پرتقال نکنید

ایلنا: خبرنگاران خبرگزاری ایلنا به مراسمی بی سابقه و غیر قابل تکرار در راستای تقویت قوای

 جسمانی دعوت شدند.

به گزارش خبرگزاری ایلنا از بندرعباس، شب گذشته سرپرست خبرگزاری ایلنا در هرمزگان طی

اقدامی بی سابقه و شگرف خبرنگاران این مجموعه را به صرف شام دعوت کرد.

از آنجایی که این دسته دعوت گیری ها در تاریخ ایلنا بی سابقه بوده است، خبرنگاران با حضور

 چشمگیر خود در این عرصه حماسه ای بزرگ دیگر در تاریخ بخور بخور آفریدند.

در همین راستا سرپرست خبرگزاری ایلنا در هرمزگان با بیان اینکه به شدت از این دعوت گیری

 پشیمان شده است گفت: این دعوت گیری تنها در راستای روز خبرنگار، جو گیر نمودن پرسنل

و تقویت قوای جسمانی بچه های خبرگزاری صورت گرفته است.

خانم رستمی ضمن تاکید بر ندامت و پشیمانی از این دعوت گیری تصریح کرد: از آنجایی که

در سال اصلاح الگوی مصرف هستیم، نه تنها حقوق 2 ماه بچه ها را پرداخت نمی کنم بلکه همگی

 آنها باید دنگشان را به منظور ارتقای بودجه دفتر خبرگزاری بپردازند.( البته به جز جناب آقای بردبار)

وی در ادامه جناب آقای بردبار را به عنوان نماینده تام الاختیار خود در دفتر خبرگزاری دانست و بیان

داشت: بچه ها باید از دل و چان به فرامین این خبرنگار گرانقدر گوش دهند وگرنه حسابشان با.....

این مقام مسئول همچنین زندان انفرادی، شکنجه به مدل فلک کردن و تنبیه بدنی را از جمله

برنامه های خبرگزاری ایلنا در 6 ماه دوم سال جاری عنوان کرد و افزود: یک بلایی سرتان بیاورم

که دیگر هوس پیتزا پرتقال نکنید.

در ادامه خبرنگاران خبرگزاری ایلنا در هرمزگان که از خوشحالی و هیجان در پوست خود نمی گنجیدند

طی برگزاری یک راهپیمایی عظیم خواستار تکرار دعوت گیری شدند و شعار دوباره دوباره یک بار

فایده ای نداره سردادند.

البته لازم به ذکر است که، 2 نفر از خبرنگاران در این مراسم راهپیمایی توسط لباس شخصی ها

دستگیر و به مکانی نا معلوم انتقال داده شدند.

پایان پیام/

 

 

نوشته شده در بیستم مرداد 1388ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط آرزو| |

 

 

 

شبم

اما تو صبحت بخیر

سیلاب غم مرا برد ...

                تو صبحت بخیر !

و اشک ها فزون تر از ستاره ها

                  دست از ستاره شمردن بردار

خنده هایم همه خیس شدند ...

        باز هم صبح شد و تو صبحت بخیر

تو یازده بار ماه آسمان می شوی

                   به اندازه ی صبح هایی که با عشق ...

و نیامد هرگز ... مین صبحی که باشد بخیر !!!

حالا مداد برداشته ای که چه ؟

سیاه کن صبح هایم که نباشد به خیر !!!

 

 

نوشته شده در هفدهم مرداد 1388ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

 

 

تو غرق در وسطایی و من غرق در خیال آینده ای دور ...

و درک حال سخت دشوار است ...

اما...

شاید  با تلفیق وسطا و آینده اکنون متولد شود !

تو می ترسی ؟

من دیوانه وار می خندم ...

آسمانمان آبی ست ...

و ماه نمناک

در اوج بی نهایت ها

 

نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1388ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

 

 

صدایی اومد که می گفت : بچه ها بیاین اینجا اسما داره می رقصه !!!

و ما هم با هیجان خاصی وارد اتاق شماره ۴ شدیم اما اسما خجالت می کشید و می خندید ...

و نمی رقصید .

پرستارش گفت : نه فکر کردین اسمای ما که بدون آهنگ نمی رقصه ...

اسمای ما ناز داره ... همین جوری که چمک ( رقص )  نمی کنه !

و هی از ما دست و سوت و هی از اسما ناز کردن ...

که آخرش هم واسمون نرقصید ...

بهش گفتیم : بابا بیا ما هم می یایم وسط !

ولی نیومد ... و ما هم ضد حال خوردیم .

تک تک اتاق ها که گشتیم آدم هایی رو دیدیم که مث آدم های بیرون نبودند ...

 تک بودن در نوع خودشون ...

اونها در معصومیت چشم هاشون و خنده ی بی دلیل شون شریک بودن ...

بعضی ها هم خواب بودن ...

و بعضی با شوق دست دراز می کردند تا سلام کنند و عده ای هم در دنیای خودشان غرق غرق بودن ...

بازدید یک ساعته ی ما لحظه ی کوتاهی بود .... اما بسیار تاثیر گذار ...

دلمون نمی یومد اونجا رو ترک کنیم اما باید می رفتیم ....

تو راه بازگشت به خودم و واهمه ی الکی ام فکر می کردم و می خندیدم ....

 اما  الان دلم برای اسما تنگ شده ....

 

 

نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

 

 

به عروسک های زیبا که موهای بلند خوشگل داشتند و دست دختران اونجا بود خیره شدم ...

به دستاشون که موهای مصنوعی عروسک هاشون رو لمس می کردن فکر می کردم ...

اسما دختر تپل و خوش خنده ای بود که توی دل همه ی ما به سرعت جا باز کرده بود ...

با خودم فکر کردم اگه این دختر ها مو داشتند چه قدر زیبا تر می شدند ...

اما باز هم مث فرشته هایی بودند که انگار موهاشونو پیش خدا جا گذاشته بودند و قرار بود به زودی

از خدا زیبا ترین موها رو هدیه بگیرن ...

شاید خنده هاشون برای ذوق همیچین روزی بود ....

منو آقای ب و بچه های دیگه توپ بازی کردیم ... این بار با لبخند و خنده های از ته دل .

و و چه  ساده و مهربانه این آدم ها ما رو پذیرفتند ....

نسترن دختر زیبا و لجباز دیگه ای بود که به زور خودکار و کلاستور و برگ های منو ازم گرفته بود

و نوشته های منو خط خطی می کرد و خوشحال بود که دفتر داره ...

و می گفت : من دفتر دارم ...

من می خوام بنویسم : الف ..ب .. چ ... ۱ ..۲..۳... ۵ ..۷ ...۹ ...۱۰ . و ده رو بلند تر می کشید .

دلم می خواست قلم و کاغذ هامو بدم به خودش اما پرستار مهربونش گفت : نه اگه خودکار دستش

باشه امکان داره بزنن تو چشم همدیگه !

و بعد گفتم : خب عیبی نداره حداقل برگ هام مال خودش ....

و باز پرستار با دلسوزی خاصی گفت : اینم نمی شه چون می ترسم این کاغذ ها رو بخوره !

و چه قدر سخت بود جدا کردن نسترن از این کاغذها و خودکار .

 

 

نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1388ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

 

 

الان ساعت ۳ نصف شبه ...

دیروز من و خاله ( رئیسمون) و بچه های دفتر  به مرکز نگهداری  معلولین ذهنی

حبیب بن مظاهر سر زدیم که هم برای بازدید و هم برای تهیه یک گزارش از وضعیت اونجا ....

باور کنید تا وقتی که وارد حیاط بزرگ و پر از درخت اونجا نشده بودم نمی دونستم که برای چی

می ریم اونجا !

وقتی از ماشین پیاده شدم به خاله گفتم : خاله منو کجا اوردی ؟

خاله هم گفت : امروز قراره از این محل یه گزارش تهیه کنیم ....

اگه نمی تونی بیایی  تو یه جا منتظر باش تا  ما کارمونو  تموم کنیم !

به فاطمه ... خانم ک  و آقای ب نگاهی انداختم ... نمی دونم اونا چه حسی داشتند اما می دونستم

فاطمه عین من یه خرده واهمه داره ...

نمی تونم از جرات و حسی که نا خود آگاه منو به داخل کشوند حرفی بزنم ... عجیب بود .

به راهرو یی با دیوارهای نقاشی شده با رنگ های قشنگ و فانتزی مواجه شدیم و صدای آهنگی

شاد و زیبا به گوش می رسید .

به خاله گفتم : اینجا که از دفتر خودمون با حال تره ...

صدای آهنگ  از اتاق بازی می یومد .... یه خانم مدد جو رو دیدیم که مسئولیت نگهداری از بچه ها

رو به عهده داشت .... بچه هایی که از نظر هوشی یه خرده بالاتر از بقیه بود و می تونستند

رنگ ها و ... رو تشخیص بدن . اونجا بودند و بازی می کردند و دست می زند...

وقتی ما رو دیدن کلی ذوق کردن و ما هم براشون کلی دست تکون می دادیم ....

من و فاطمه با بهت عجیبی نگاه شون می کردیم   ... اون هم در حالی که لبخند رو لب هامون

ماسیده بود ....

به آقای ب نگاه کردم که چه قدر صمیمانه و زود با بچه ها اخت شده بود و توپ بازی می کرد ...

و خاله که با اونها حرف می زد ....

یهو پسری با پوست سبزه دستمو کشید و منو برد به جمع بچه ها که داشتند بازی می کردند ...

دستمو گرفته بود و با النگو هام بازی می کرد .

بهش گفتم : اسمت چیه ؟

گفت : علی

گفتم چند سالته ؟

گفت : ۲ سال ( اما ۱۳ ساله و ۱۴ ساله به نظر می رسید )

با خنده ی پر از شادی ُ علی ازم می خواست تا با خودکار و کاغذ که دارم بنویسم ...

منم خودکار و کاغذمو دادم بهش گفتم : علی تو برام یه نقاشی بکش !

علی هم چند تا خط کوچولو ی کوچولو واسم کشید و بعد با خنده و ذوق بهم

گفت : ( البته با لهجه ی زیبای بندری ) جونن ؟

و من بیشتر از اون ذوق کردم و گفتم : بله که جونن ...

آفرین بو نوس تا بهت ۲۰ هادم ...( بذار بهت ۲۰ بدم ) .

ادامه در پست بعدی فعلا برم آش بخورم ....

 

 

 

نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1388ساعت 8:41 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

 

 

ساعت ۴ صبح اما من خوابم نمی یاد ...

۴ ساعت دیگه روز کاریم شروع می شه اما من هنوز پا به پای ماه بیدارم .

با کلی حرف های نگفته ...

ماه عزیز بخواب امشب ...

تو فردا توی یه سرزمین دیگه بازم باید همین جور خیره خیره بیدار باشی و چشایی رو

 که می خوابن ُمی میرن رو تماشا کنی ....

چه قدر خستگی نا پذیری تو ....

یه چیزی بگم ماه جون ؟

بگم ؟

اگه بگم به خورشید نمی گی ؟

آخه ناراحت می شه ها ؟ بعد نگی چرا گفتی ؟

باشه می گم ....

من تو رو بیشتر دوست دارم

خیلی بیشتر ...

نمی دونم چرا ...

شاید ستاره ها هم حس منو دارن که همه دور تو ان ...

من حس ستاره ها رو خوب می فهمم ُ به خاطر همینه که پا به پای تو بیدارن !

تو که این روز ها خوب می فهمی ...

خودتو به اون راه نزن ... اصلا می فهمی می خوام چی بگم ؟

از کجا معلوم ... شاید تو به خورشید انرژی می دی که اونم بهت نور می ده .

می خوام یه قانون جدید برای تو و تمام عاشقا کشف کنم ...

می خوام بگم که ......................................................

 

 

 

نوشته شده در بیستم تیر 1388ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

 

Click to view full size image

 

تقدیم به مهربون های زندگیم، دوستان خوبم و همکارای گلم :

خاله جونم ، خانم قریشی ، خانم کریمی ، خانم شکری زاده ، خانم کرمی و ....

........

همتونو دوست دارم بابا ... حسودی نکنین !

همتون گلین

هفته ی خوبی رو برای همه آرزو می کنم

الان فاطمه یاد ور شد که اسامی دوستانم از قلم افتاد : فریده و مهدیس خانم

، فاطمه فرشته ی زمینی زندگیم ، سمیه ، نرگس ، آرزو پارسا  و....

دوستتون دارم

 

نوشته شده در سیزدهم تیر 1388ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط آرزو| |

 
 
 
 
 
 
چه بی تابم

تو آرامی ؟

اگر آرام آرامی

بزن بر ساحل شکوه فزون غصه های شب

بگو از گریه ها بامن

           بگو از گریه ها با من

بگو دریا

          بگو دریا

بگو تا آسمان آبی ست

سخن از بیشه زار دل

سخن از ترس پنهانی

          که جامانده درون سینه ی عاشق

بزن دریا

          بزن دریا

بزن بر تار احساسم

                نوایی

تا که در یابم مرا دیوانه می خواهی

نه آن دیوانه ی غافل

شعور شور طغیان گر

که در صحن حضور دل شده دیوانه ای عاجز

شعر از : مجتبی بستان پیرا

 

 

نوشته شده در نهم تیر 1388ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط آرزو| |

 

 

 

 

  من خيال نيستم

                       هستم و هنوز

معتقد به واژه ي زوال نيستم

                 حرفِ تازه اي به خاطرم نمي رسد

                     ور نه لال نيستم.

                                                          "محمدعلي بهمني"

نوشته شده در هشتم تیر 1388ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

 Click to view full size image

 

 

گلاریس رو ازم دور کنید ...

به گریه هامون توجه نکنید ...

آخه دلم نمی خواد دخترم عین من

عین دریا

کشند بگیره

( منظور از کشند رفتار های جدید مه که زیاد جالب نیستند )

نمی خوام این رفتارها رو ازم یاد بگیره ...

اون هنوز خیلی کوچیکه .

تحمل کن عزیزم تا این دوره هم تموم بشه

تلاش می کنم مث قبل یه مامان خوب برگردم پیشت ....

تو هم قول بده که مراقب خودت باشی و برای من و دریا دعا کنی

تو دختر صبوری هستی ...

هیچ وقت یادم نمی ره وقتی می خواستی با سروین کوچولو بازی کنی و اون هرچی

موهاتو می کشید ُ دست می کرد تو چشم های ناز قهوه ایت یا دست و پا هاتو می کشید با اینکه

خیلی دردت می کرد اما هیچی نمی گفتی ...

چون سروین رو دوست داشتی و می دونستی اون کوچولو تر از تو ...

دوستت دارم

مامان آرزو

 راستی می تونید با کلیک کردن روی ادامه مطلب آلبوم گلاریس رو هم ببینید

 


ادامه مطلب
نوشته شده در هشتم تیر 1388ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

 

 

یادش بخیر اون روزهایی رو که درس تاریخ می خوندیم ...

اون موقع ها بیشتر خوندنمون برای ۲۰ گرفتن بود اما همیشه به حرف های دبیر تاریخ مون خوب

گوش می دادم ....

و داستان های خانم طالبی که از دل تاریخ بودن  و همیشه تاثیر گذار ....

اما تنها داستان های عاشقانه ی تاریخی رو به یاد داریم ....

دلم می خواد دوباره بخونم تاریخ رو این بار نه به خاطر ۲۰ گرفتن بلکه برای خودم ...

شاید راه گشا باشه ...

 

نوشته شده در هفتم تیر 1388ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط آرزو| |

 

 

 

این روزها بغض گله مندی در گلو داریم که می ترسیم بشکنیمش ....

چون واهمه داریم نفسمونو هم بگیرن ....

منم متاسفانه مث بقیه ی جوون ها نسبت به شرایط جامعه ام بی اعتماد شدم ...

با اعلام نتایج انتخابات به قولی تو ذوقی بزرگی خوردیم ...

من هیچ وقت شور و نشاط مردم رو تو شرکت کردن انتخابات از یاد نمی برم  ...

از همه مهمتر امید تمام دوستان روشنفکر و هنرمندم رو...

واقعا امید ی به این شرایط خفقان آور هست ؟

آیا کسی پیدا می شه که صداقت داشته باشه و اعتراف کنه ؟

پس وجدان ها و باورهای اعتقادی این مدعیان با ایمان کجاست ؟

آیا کسی هست که از رای مردم دفاع کنه ؟

متاسفانه افتخاراتی که داشتیم رو آقای رئیس جمهور محترم به باد دادند چون تنها راه رسیدن

به قدرت مجددشونو تهمت زدن و دروغ گفتن می دونستند ...

خدایا چه کسی داره برای ما تصمیم می گیره ؟

چه کسی داره با آبروی مردم ایران زمین بازی می کنه ؟

با این حال مردم آگاه سرزمین من با اعتراضی که از جنس سکوت خشم آلود بود نشون دادند و این

نهایت بلوغ مدنی اونها رو می رسوند چرا که در نهایت گله مندی به هیچ کس و هیچ جا تعرض نکردند .

مردم متمدن کشور من از جنس اغتشاش گران نبوده و نیستند بلکه تنها راه چاره ی خودشونو

اعتراض خیابونی می دونستند .

همین

مردم میهن من خواهان آزادی اندیشه ُ پیشرفت واقعی ُ استقلال و سربلندی هستند ...

آیا این خواسته ی سنگینی برای سرزمین فرهنگ ُ اندیشه و هنر است ؟

مردم مهربون و با احساس ایران من آرامش ُ عدالت ُ صداقت و اخلاق رو می خوان ...

و همینطور می خوان که ابهاماتشون رفع بشه ... و به سوالاتشون پاسخ داده بشه ..

و اون هم در کمال صداقت ....

نه اینکه به شعور اونها اهانت بشه ...

اونها می خوان حقایق رو براشون ارائه کنند تا خودشون به نتیجه برسن ...

همین

 

 

نوشته شده در چهارم تیر 1388ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

دیشب داشتم کتاب براده ها ( نویسنده : سید حسن حسینی ) رو مطالعه می کردم که چشم به

جمله از بین جملات این کتاب افتاد که نوشته بود :

بله می توانی خدا را با دست لمس کنی ُ البته روزی که بتوانی نور آفتاب را با دندان بجوی !

شاید جوابی بر خواسته ی بی منطق من بود ...

نمی دونم ...

فقط یک خفاش حرفه ای می تواند در وسط روز ُ آفتاب را منکر شود...

البته که شاهد همچین موضوعی تو اتفاقات اخیر سیاسی شدیم ...متاسفانه

شرایط خفقان آور تهدید ها ... تعهدها ... شنودهای تلفنی ... بازرسی از وبلاگ ها و هشدارها

نشونه های خفگیه ...البته به عقیده ی خودشون ...

بهتره ادامه ندم ...

 

 

نوشته شده در یکم تیر 1388ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط آرزو| |

 

 

 سلام

دیشب من و فاطمه رفتیم سینما و فیلم درباره ی الی رو تماشا کردیم .

اما نتونستیم با هم خیلی صحبت کنیم چون بیشتر وقتمون صرف فیلم دیدن شد ...

فیلم خوبی بود و واقعا متفاوت ...

همش منتظر الی بودیم که بیاد ... چون تو فیلم همه شک داشتن که مرده یا نه ؟

اما مث اینکه واقعا تو دریا غرق شده بود ....

وقتی رسیدم خونه دلم می خواست ماجرای فیلم رو واسه ی مامان و راحیل تعریف کنم که

راحیل نذاشت ...

و من دیشب مصطفی رو درک کردم وقتی که از سینما بر می گرده و دلش می خواد از فیلم و

ماجراش بگه ...

و می گه ...

اما من و راحیل نمی ذاریم و محکم گوشامونو می گیریم که فیلم تعریف کردنشو نشنویم ...

و جیغ می کشیم : تعریف نکن ُ تعریف نکن ....

........................................................................................................................

شب پیامک فاطمه رو دیدم که نوشته بود : می گم نکنه الی خودکشی کرده بود ؟

و من فهمیدم که فاطمه هم  مث من ذهنش درگیر ماجرای الی ه ...

 راستی فاطمه دیشب یه کتاب به اسم براده ها هدیه داد

 

 

نوشته شده در یکم تیر 1388ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

 

 

سلام به دوستان خوب خودم

به خاطر پشت سر هم بودن امتحاناتم نمی تونم مطلب جدید پست کنم

و به نظر های ارزشمند شما دوستان مهربون پاسخ بدم ...

برام دعا کنید

دوستتون دارم

 

نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

این پست تقدیم به همشهری های عزیزم :

دوستتون دارم چون مهربون ُ همدل ُ صادق ُ خونگرم و ساده هستید ...

دوستتون دارم چون با شما در کنار دریا لذت می برم

خوشحالم در کنارتون زندگی می کنم و به خودم افتخار می کنم که همشهری ُ شما که نظیر ندارین

هستم ...

آی آدم ها باورتون می شه مردم شهر من از ۴ عصر با شور و هیجان به اسقبال آقای موسوی و خانم

نازشون اومده بودن ...

و شهر چه قدر زنده شده بود از این شادی و شور ...

از این همه خوشحالی ...

از این همه یک پارچگی ...

آی آدم ها مردم شهر من اومده بودند به استقبال آقای موسوی تا بگن :

ما هم از این شرایط دلگیریم ...

ما هم از دروغ متنفریم ...

خوشحال بودم که مردم شهرم رو بعد از مدت ها با دلی پر از امید و لبخند می دیدم ...

خدایا امید و شادی بیشتری به همه ی مردم عطا کن ...

مردم بندر ُ هرمزگان ُ ایران و دنیا از ته قلبم دوستتون دارم و دوستتون دارم   ....

                                                    

 

نوشته شده در بیست و یکم خرداد 1388ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

7417312-md.jpg

 

سر تو بذار رو شونه مو آروم بخواب گل بهار

من پیشتم تا خود صبح چشماتو رو هم بذار

اونقده بیدار می مونم تا وقتی خوابت ببره

وقتی می خوابی رویا هم ناز نگاتو می خره

کابوسو زندون می کنم ُ خواب بدو می سوزونم

مث یه گنجیشک کوچیک آروم بخواب مهربونم

دست تو دستای منه ُ عزیز خوب نازنین

چشماتو رو هم بذار رو شا پر ابرا بشین

تا صبح برات شعر و غزل ُ لالایی عشق می خونم

چشماتو رو هم بذار من اینجا بیدار می مونم

حافظ خواب تو می شیم منو خدای خوب دل

چشماتو فردا می بینم خوب بخوابی شبت بخیر

رضا صادقی

 

این لالایی رویایی رو خیلی دوست دارم ... همیشه منو غرق در دنیای دیگه می کنه ..

وقتی سروین پیشمونه و می خواین خوابش کنیم من و راحیل این شعر سحر انگیز رو براش می ذاریم

و اونم با آرامش خاصی به خواب می ره ...

 

نوشته شده در نوزدهم خرداد 1388ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط آرزو| |

 

سلام

راستش این روزها خواب درست حسابی ندارم ...

دیشب هم مث هر شب خواب مناظره ها و گفتگو های انتخاباتی می دیدم ...

و هروز صبح با استرس خوابی که می بینم از جا بلند می شم و جمله ی همیشگی

 که به دیوار اتاقم زدم چشم می دوزم و برای خودم آرزو ی موفقیت می کنم ....

خواب ها پر شده از نگرانی ...

نگران از دروغ و ریا ...

ترس از تجدید شدن ۴ سال دیگه ( خدا نکنه )

از نا آگاهی ها و ....

نمی دونم چی بگم اما باید بگم که اگه اصلاح طلب ها از طریق پیامک  کمتر ارتباط برقرارمی کنن

اما ...

تو خواب طرفداراشون همیشه می آن ...

می دونم که نگرانی من شاید خیلی ناچیز  باشه...

اما هرچی هست افکار آرام و بی دغدغه گی رو از من سلب کرده ...

باید تو وبم از آقای کربی به خاطر حرف های دیشبش تشکر کنم .

به نظر من که از خود گذشتگی کرد

راستی بابا بزرگم جمعه ی گذشته با شال سبز اومده بود خونه ی ما.............

دمش گرم

 

 

نوشته شده در هجدهم خرداد 1388ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط آرزو| |


Design By : Night Skin